اسماعيل ناظم

32

طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )

نقصان به زياد حركت مىكند ، بالتبع در ازيد و انقص - كه مضاف‌اند - به تبع حركت موجود است . پس در اين پنج مقوله ( متى ، فعل ، انفعال ، جده ، مضاف ) حركت نيست و آن مقولاتى كه حركت در آنها هست مقوله اين ( از مكانى به مكانى رفتن ) و وضع و كيف و كم مىباشد . در اين چهار مقوله حركت است و اين عقيده اكثر حكماست . ولى شيخ اشراق حركت در كم را منكر است و حركت وضعى هم در كلام ارسطو صريحا ذكر نشده است و فارابى اولين كسى بود كه به حركت وضعى معتقد شد . ابن سينا مىگويد : « من اولين كسى هستم كه به حركت وضعى معتقد شدم و ظاهرا ارسطو حركت وضعى را جزء حركت اينى شمرده است . حركت وضعى اين است كه اجزاى جسم مفارقت مىكند نسبت به جسم ديگر ، ولى كل ان مفارقت نمىكند ؛ مثل سنگ آسيا نسبت به سنگ زيرين . معنى حركت در مقوله حركت در مقوله چهار احتمال دارد . يا مراد آن است كه خود مقوله موضوع براى حركت باشد ؛ مثلا حركت در سواد و سياهى آن باشد كه سواد و سياهى به تدريج شديد يا ضعيف گردد و اين باطل است ؛ زيرا مىگوييم در بين حركت سواد يا باقى است يا باقى نيست . اگر باقى نباشد ، محال است . زيرا معدوم به امر وجودى ( يعنى حركت ) موصوف نمىشود و اگر بگوييم سواد باقى است و در حين حركت هيچ تغييرى در آن داده نشده ، پس حركت در سواد نيست بلكه حركت در صفتى از صفات آن است و اگر گفته شود كه تغييرى در سواد حاصل شده ، پس در هر آنى از آنات زمان حركت سوادى موجود است كه غير از سواد در آن سابق و لا حق است . بنابراين لازم مىآيد كه موضوع ثابتى براى حركت موجود نباشد و حال آنكه بايد در حركت موضوع ثابت وجود داشته باشد . كه از اول حركت تا آخر حركت به يك حال باشد . پس اين شق - كه خود مقوله موضوع حركت باشد - باطل است . احتمال ديگر آن است كه موضوع حركت جسم باشد به توسط مقوله ؛ مثلا بگوييم جسم به توسط سياهى موضوع براى حركت است . باز همان اشكالى كه در